سلام به همه بچه ها
خوبید؟؟
ممنونم از همتون از اولین نفر تا آخرین نفر
دیگه با این وب آپ نمی کنم
این وب باعث شد با دوستای خیلی خوبی اشنا بشم
و دوسشون داشته باشم

با اینکه خیلی دوسش دارم ولی بنا به دلایلی......
از m.shakhe هم خیلی ممنونم که وب سازی رو یادم داد
دوست خوبی که خیلی بهم کمک کرد
این وبه جدیدمه با این آپ میشم 
(( http://harimenilofari.blogfa.com ))
خوشحال میشم که بازم همراهیم کنید
با ارزویه بهترینها واسه ی همتون
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:7  توسط mari
|
♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸
بگذاريد و بگذريد ،
ببينيد و دل مببنديد ،
چشم بياندازيد و دل مبازيد،
چراکه دير يا زود بايد.......
گذاشت و گذشت!!!
حضرت علی (ع)
♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸ .•♥´¨`♥•.¸

ومن چشم به پایان دارم....!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:38  توسط mari
|
هیچ وقت شده اسمون دلتون ابری بشه؟؟؟
بخواین بباره؟؟ ولی نتونین!!؟؟
مجبور باشین بغضو تو گلوتون نگه دارین؟؟!!
دلم میخواست جای اسمون بودم و می تونستم بلند گریه کنم....
کاش میشد که......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:24  توسط mari
|
خدایا ... ....... 
همه اونایی که دلاشون آسمونیه!!
نگاهشون بارونیه!!
خنده هاشون بی ریاس!!
گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه!!
به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسن ...!!
آمین.........................
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:51  توسط mari
|
...گيسوانش را كشيدند ، گفت : چرا؟ گفتند : بمير ! . به صورتش سيلى زدند ، 
گفت : چرا ؟ گفتند : بمير !! به بدنش تازيانه زدند ، گفت : چرا ؟ گفتند : بمير !! 
گفت : چرا ؟ گفتند : بمير !! گفت : چرا ؟ گفتند : بمير !! گفت مُردم ! گفتند ديگر
عاشق نميشود !! بعدى ... بعدى
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:41  توسط mari
|
دل خوش سیری چند؟؟؟؟
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
منتظرم ببینم نظراتون چیه!!!!!!!!!؟؟؟؟
ممنون از همه که به من لطف دارید



~*~*~~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 15:10  توسط mari
|
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
تاسوعا و عاشورایه حسینی
سکوت ودیگر هیچ.................
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط mari
|
***********************************************************
توی میخونه ی کوثر پهلون ال حیدر
کسی نیست تو هر دو عالم
غیر عباس دلاور
اونی که صافو یه رنگه اونی که چشاش قشنگه
یه تنه با صدتا لشگر مثل مرتضی میجنگه
یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی
اونا که یوسف دیدین همه دستا رو بریدن
اگه عباسو میدیدن سراشونو رو می بریدن
اگه احساسی نباشه بخدا باید بمیره هر که عباسی نباشه
یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی
نقش پنجه ی اباالفضل رو ی قلب شیعه خورده
بنازم به اسم نازش که دل مهدی رو برده
بنازم به با وفاییش به جمال مرتضی ایش
که ما رو حسینی کرده با دو تا چشم خدایش
یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی یا ابو فاضل مددی
**********************************************
امید وارم خوشتون بیاد 





+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:6  توسط mari
|
يكى بود يكى نبود يه مرد بود كه تنها بود يك زن بود كه اون هم تنها بود _ زن به آب رودخانه نگاه مى كرد و غمگين بود ، مرد به آسمون نگاه مى كرد و غمگين بود _ خدا غم آن ها را مى ديد و غمگين بود _ خداگفت : شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد
_ مرد سرش را پائين آورد ، مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد ، زن در آب رودخانه نگاه كرد و مرد را ديد _ خدا به آن ها مهربانى بخشيد و آن ها خوشحال شدند ، خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد _ مرد دست هايش را بالاى سر زن گرفت تا خيس نشود _ زن خنديد _ خدا به مرد گفت : به دست هاى تو قدرت مى دهم تا خانه اى بسازى و هر دو در آن زندگى كنيد
مرد زير باران خيس شده بود ، زن دستهايش را بالاى سر مرد گرفت _ مرد خنديد _ خدا به زن گفت : به دست هاى تو همه ى زيبايى ها را مى بخشم ، تا خانه اى را كه او مى سازد زيبا كنى مرد خانه اى ساخت و زن خانه را گرم كرد ، آن ها خوشحال بودند _ خدا خوشحال بود يك روز زن پرنده اى را ديد كه به جوجه هايش غذا مى داد ، دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دست هايش بنشيند
اما پرنده نيامد ، پرواز كرد و رفت و دست هاى زن رو به آسمان ماند _ مرد او را ديد ، كنارش نشست و دست هايش را به آسمان بلند كرد ، خدا دست هاى آن ها را ديد كه از مهربانى لبريز بود _ فرشته ها در گوش هم پچ پچى كردند و خنديدند _ خدا خنديد و زمين سبز شد _ خدا گفت : از بهشت شاخه اى گل به شما خواهم داد ، فرشته ها شاخه گل به دست مرد دادند
_ مرد ان را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت ، خاك خوشبو شد ، پس از آن كودكى متولد شد كه گريه مى كرد _ زن اشك هاى كودك را مى ديد و غمگين بود ، فرشته ها به او آ موختند كه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند _ مرد ، زن را ديد كه مى خندد كودكش را ديد كه شير مى نوشد ، بر زمين نشست و پيشانى بر خاك گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد _ وقتى خدا خنديد ، پرنده باز گشت و بر شانه ى مرد نشست _ خدا گفت : با كودك خود مهربان باشيد تا مهربانى را بياموزد ، راست بگوئيد تا راست گو باشد ، گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد _ روزهاى آفتابى و بارانى از پى هم گذشت ، زمين پر شد از گل هاى رنگارنگ و لابه لاى گل ها پر شد از بچه هايى كه شاد به دنبال هم مى دويدند
خدا همه چيز و همه جا را مى ديد ، مى ديد كه زير باران مردى هست ، دست هايش رار بالاى سر زنى گرفته است كه خيس نشود _ زنى را ديد كه در گوشه اى از خاك با هزاران اميد شاخه گلى را مى كارد _ دست هاى بسيارى را ديد كه به سوى آسمان بلند شده اند و پرنده هايى كه ... خدا خوشحال بود ... چون ديگر غير از او هيچكس تنها نبود 
و اینگونه .......... خدا عشق را افرید.......
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:19  توسط mari
|
سلام سلام ۱۰۰ سلام
به همه اونایی که دوست داشتن داستانو بدونن
اینم داستانم 
خوندید نظر یادتون نره ها
خوب بریم سر داستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 12:14  توسط mari
|
بوي بارون . بوي سبزه . بوي خاك
شاخه هاي شسته . بارون خورده. پاك
اسمان ابي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس . رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك—كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال افتاب
اي دل من گرچه دراين روزگار
جامه ي رنگين نمي پوشي به كام
باده ي رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد افتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:55  توسط mari
|
من كشته ي عشقم خبرم هيچ مپرسيد
گم شد اثر من اثرم هيچ مپرسيد
گفتند كه چوني؟ نتوانم كه بگويم
اين بود كه گفتم دگرم هيچ مپرسيد
فردا سر خود مي كنم اندر سرو كارش
امروز كه با درد سرم هيچ مپرسيد
وقتي كه بينم رخش احوال توان گفت
اين دم كه درو مينگرم هيچ مپرسيد
بر عارضش اين قصه ي روزست كه ديديد
از گريه ي شام و سحرم هيچ مپرسيد
خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال
ديديد كه خونين جگرم هيچ مپرسيد
از دست شما جامه دو صد بار دريدم
خواهيد كه بازش بدرم هيچ مپرسيد
با او حدي اين ديده ي تر بيش نديدم
بالله که از این بیشترم هیچ مپرسید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:52  توسط mari
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 8:31  توسط mari
|
یکی ازپشت ابرخیس بارانی صدایم زد
ومن حیران دراحساسم
وحس حمل ان چشمان سنگین را
به پشتم,دردلم احساس کردم من
وبادی سرد
آمدازسرکویش
صدای ابر بارانی
که پشتم رابه هم لرزاند
وچشمان سیاه اشکباری را
میان ابرهادیدم
سکوتی برخروشیدو
زمین غرق حضورخیس باران شد
وچشمانم به چشمانش کماکان خیره وحیران
صدای ابربارانی
ومن حیران دراحساسم
ومن چشمان خیسم رابه روی عشق اوبستم
سکوتی سرد
زمین خشکید
کویر محض
پایان ره من بود. 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:23  توسط mari
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:28  توسط mari
|
***اگر نمی توانی شاه راه باشی***
***كوره راهي باش***
***اگر نمي تواني خورشيد باشي ***
***ستاره باش ***
***كميت ، نشانگرپيروزي يا ناكامي تو نيست .***
*** بهترین:***
*** هر آنچه هستي باش***
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 1:42  توسط mari
|
******************************************************
- نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد *
نمى خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت *
ولى بسیار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكى سازد *
گلويم سوتكى باشد به دست كودكى گستاخ و بازيگوش *
و او يكريز و پى در پى دمِ گَرم ِ خودش را در گلويم سخت بفشارد تا بشکند *
دایم سکوت خفتگان را و بدین سان بشکند داَیم سکوت مرگبارم را *
(دکتر شریعتی)
*******************************************************
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:27  توسط mari
|
خداوندا تو می دانی
که انسان بودن و ماندن چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سرشار است .....
دکترعلی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:21  توسط mari
|
یکی بود تو قصمون وفا نکرد! رفت و پشت سرشم نگاه نکرد...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند... آبروش رفت و دیگه اینجا نموند.
یکی بود، یکی نبود و یه پری، یه بغل عاشقیای سرسری...
کی بود اون که طاقت گریه نداشت؟
عاشق هوس شد و تنهام گذاشت!
کی بود.. کی بود ؟؟!؟
اون تو بودی، کاشکی از اول نبودی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:2  توسط mari
|
وای باران!
باران!
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما نقش تو را چه کسی خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس تنگ اتاقم دلتنگ...
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران!
باران، پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابیم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا میبینم
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!
دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند
مهر در صبحدمان داس به دست...
آسمان ها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست.
دیده در آینه صبح تو را میبیند...
از گریبان تو صبح صادق، میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی!
تو گل یاسمنی!
تو چنان شبنم پاک سحری؟ - نه....
از آن پاکتری...
تو بهاری؟ -نه....
بهارن از توست...
از تو میگیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو!
حمید مصدق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 7:55  توسط mari
|